فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
697
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
شكست ، - الشَّاعِرُ : به معناى ( قَصَدَ ) مىباشد ، - القَصَائِدَ : قصيدههاى شعرى را پيراسته و آراسته نمود . القَصْد - مص ، راستى راه ، نيت و غَرَض ؛ « قَصْداً » : عمداً ، بر خلاف زياده روى ؛ « رَجُلٌ قَصْدٌ » : مرد ميان اندام كه نه فربه و نه لاغر باشد ؛ « طريقٌ قَصْدٌ » : راه راست ؛ « انَّه عَلَى قَصْدٍ » : او عاقل و خردمند است . القَصَد - هر درختى كه در آغاز داراى خار باشد ، - مِن العَوْسَج و نحوِه : شاخههاى نرم درخت عوسج ( خار بن ) يا ( تمشك ) . القَصِد - « رُمْحٌ قَصِدٌ » : نيزهء شكسته . القِصْدَة - ج قِصَد : پاره اى از چيزى كه شكسته شود . القَصَدَة - واحد ( الْقَصَدْ ) است . القَصْدِير - ( ك ) : مادّهء سفيد قلع كه با آن مس و غيره را سفيد كنند . اين واژه يونانى است . القَصْدِيرَة - ( ك ) : پاره اى از قلع . قَصَرَ - - قُصُوراً الشيءُ : آن چيز كم شد ، ارزان شد ، - عَنْه الغَضَبُ اوِ الْوَجَعُ : خشم يا درد او فروكش كرد ، - عَن الشَّىءِ : دست از آن چيز برداشت و با ناتوانى آن را رها كرد ، - السَّهْمُ عَن الْهَدَفِ : تير به هدف اصابت نكرد ، - قصراً الصَّلاةَ وَمِنَ الصَّلاةِ : نماز را شكسته خواند ، - السِّتْرَ : پرده را فرو آويخت ، - الشَّىءَ عَلَى كَذَا : از آن حد تجاوز نكرد ، - نَفْسَه عَلَى كَذَا : به جز فلان چيز به چيز ديگرى گرايش ننمود ، - ه عَلَى الأَمرِ : او را بر آن امر باز گردانيد ، - ه فى بَيْتِه : او را در خانه اش باز داشت كرد ، - بِه اللَّيلُ : شب او را بازداشت كرد ، - قَيْدَ البعير : دستهاى شتر را سخت بست ، - الدّارَ : بر خانه ديوار كشيد ، - عَلَى نَفْسِه ناقَةً : جلوى ماده شتر را گرفت تا از شير آن بنوشد ، - قصراً الشَّىءَ : آن را كوتاه كرد . قَصِرَ - - قَصَراً : گردن او ستبر شد و درد گرفت ، شكايت از درد گردن كرد . قَصُرَ - - قَصْراً و قِصَراً و قَصَارَةً : كوتاه شد . قَصَّرَ - تَقْصِيرًا [ قصر ] الشيءَ : آن را كوتاه كرد ، - مِن شَعْرِه : موى او را كوتاه كرد ، - فى العَطِيَّةِ : عطا و بخشش را كم كرد ، - عَن الأَمْرِ : در آن كار كوتاهى كرد با آنكه مىتوانست انجام دهد ، - عَنِ الشَّىءِ : آنچه را كه نتوانست انجام دهد رها كرد ، - في الأَمرِ : در آن كار سستى نمود ، - عَنْه الوَجَعُ او الغَضَبُ : درد يا خشم او فروكش كرد ، - الثَّوبَ : لباس را با فشار و شستن سفيد كرد ، - الرَّجُلُ اوِ الْفَرَسُ : آن مرد يا اسب در راه رفتن خسته شد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . القَصْر - ج قُصُور : كاخ ؛ « قَصْرُ الْمَجْد » : نشانهء بزرگى و مقام عالى . القَصَر - كوتاهى ، تنبلى ، سستى . القِصَر - كوتاهى ، بر خلاف درازى . القُصْرَى - پايان كار . القُصْرَة - كوتاهى كردن . القَصَرَة - ج قَصَر و أَقْصَار و قَصَرَات : بيخ گردن هنگامى كه ستبر شود ، پاره اى از چوب ، دُمِ پرنده . القَصِرَة - مؤنّث ( القَصِر ) است . القُصْرَيَانِ - ( ع ا ) : دو دنده زير استخوان تَرقوه ( استخوان زير گردن ) . القَصْرِيَّة - لگن شست و شوى . اين كلمه در زبان متداول رايج است . قَصَّصَ - تَقْصِيصاً [ قصّ ] الشيءَ : آن چيز را ريز ريز كرد . القَصَص - ج قِصَاص [ قصّ ] : سينه يا استخوان سينه ؛ « قَصَصُ الشَّاةِ » : آنچه از پشم گوسفند كه چيده شود . قَصَعَ - - قَصْعاً القملةَ بظفره : با ناخن خود شپش كُشت ، - تِ الرَّحى الحبَّ : آسياب دانهها را آرد كرد . القَصْعَة - ج قِصَع و قِصَاع و قَصَعَات : صفحه ، قُرص ، قدح . قَصَفَ - قَصْفاً الشيءَ : آن چيز را شكست ، - الشَّيءُ : آن چيز شكسته شد ، - ه بِمُدافِعِه : بر روى آن بمب انداخت ؛ « قَصَفَه بقَذائِفِ مَدَافِعِه » : با بمب افكنهاى خود آن جا را بمباران كرد ، - قَصْفاً و قَصِيفاً الرَّعدُ : صداى رعد بسيار بلند شد ، - البَعيرُ : شتر از خود صدا در آورد و دندانهايش را به هم سائيد ، - قَصْفاً وَقُصُوفاً : آن مرد به خوردن و نوشيدن و لهو و لعب ادامه داد . قَصِفَ - - قَصَفاً النبتُ : شاخهء گياه بلند و كج شد ، - العُودُ : چوب نرم و سُست شد ، - الرَّجُلُ : آن مرد سُست و ناتوان شد ، - الرُّمحُ : نيزه از پهنا شكافته شد ، - النّابُ : نيمى از دندان شكسته شد ، - تِ الْقَنَاةُ : نيزه شكسته شد و پيدا نبود . قَصَّفَ - تَقْصِيفاً [ قصف ] ه : آن را شكست . القَصْف - آغاز لهو و لعب ؛ خوشگذرانى در خوردن و نوشيدن و سرگرمى ، سر و صدا ، آهنگ و موسيقى و آواز . القَصِف - آنچه كه به دو نيم شده باشد ، مرد آسيب پذير و بى اراده ، مرد سُست و ناتوان ؛ « الْقَصِفُ الْبَطْنِ » : آنكه هرگاه گرسنه شود تحمّل گرسنگى را نداشته باشد . قَصْقَصَ - قَصْقَصَةً [ قصقص ] الشيءَ : آن را شكست . قَصَلَ - - قَصْلًا الشيءَ : آن چيز را بُريد ، - عُنْقَه : گردن او را با شمشير زد ، - الدَّابَّةَ وَعَلَيها : سُتور را علف سبز و آذوقه خورانيد ، - الحِنْطةَ : گندم را شخم زد . القَصْل - مص ، - دانههاى گندم دور ريخته شده كه دوباره براى شخم كوبيده شود . القِصْل - مُرادف ( الْقَصْل ) است ، مرد پست و سُست ، احمقى كه در او نفعى نباشد . القَصَل - مُرادف ( القَصْل ) است . القِصْلَة - مؤنّث ( القِصْل ) است براى مرد سُست و ناتوان ، گروه شتران . قَصَمَ - - قَصْماً الشيءَ : آن چيز را شكست . قَصِمَ - - قَصَماً تْ سِنُّه : دندان او تَرَك برداشت . القُصَم - آنكه هر چه را ببيند بشكند و پاره كند .